12/02/2009 08:13:00 PM

سلام کسی که اون بالا نشستی و بهت می گن "خدا" ...
یه لحظه چشماتو ببند و به این چیزایی که من می گم فکر کن! خب؟

چرا اینقدر سخت می گیری؟

نمی شد همه چیزو یه کم ساده تر نقاشی کنی ؟
نمی شد جزئیات زیادی رو بریزی دور؟

همه چیزو یه کم بلوری کنی؟
قشنگتر نبود؟

از بس سخت گرفتی ، ازبس جزئیات ریختی توی این دنیا ، دنیامون ریخت به هم؟ می فهمی؟
چرا نمی شد زندگی مثه این کارتونا باشه؟ کارتونای دنیای مارو دیدی؟ همینا که بچه ها باهاشون بزرگ می شن ...
همینا که باعث می شن بچه ها فک کنن دنیا خیلی قشنگ و ساده است.

حالا اینه دنیایی که تو کشیدیش :

خیلی از آدما به جون هم میفتن به خاطر تو و جایی که باور دارن از این دنیا بهتره و اگه تو بخوای بعدن میشه دنیای جدیدشون .
یه سریا هم که خیلی دیگه خنده دارن ! زندگی رو برای خودشون و اطرافیانشون جهنم می کنن ! همه چیزو سخت می گیرن ، به این امید که برن اون دنیا که خیلی بهتر از این دنیاست و تمام اون غلطایی که این دنیا نتونستن بکنن رو اونجا بکنن !! من اگه جای تو بودم به خاطر همین خریتشونم که شده کلن از چرخه خارجشون می کردم.

خیلیا جایی که باید باشن نیستن ، خیلیا جایی که نباید باشن هستن.

جنگ ، خونریزی ، مریضی ، گرسنگی ، خشکسالی ، ...
یه جاهایی از دنیاتم که اصن مردم بدبخت به دنیا میان و بدبخت می میرن (لازمه اسم ببرم؟)

حتی گاهی می شه که آدما تویی که خدا باشی رو به خاطر رسیدن به خودت دور می زنن!! باورت میشه؟؟


ادامه نمی دم چون حس می کنم تو خیلی می فهمی و من احتمالن از "جزئیاتی" که تو برای دنیات در نظر گرفتی بی خبرم.

هدف غر زدن بود که حاصل شد!

بای


11/17/2009 09:10:00 PM

رهگذر از جاده ها دلگیر بود ،
بارها گم شده بود.
از آبها بیزار،
بارها غرق شده بود.

راه آسمان چه شد؟ پرواز چه؟

یکبار در پناه خورشید،
آرزوی پرواز را،
در گوش قاصدک سرود ..
قاصدک ، آرزویش را ربود.

رهگذر خسته از این حس تلخ بی سرانجام غریب
خسته از یکجانشینی و سکوت..
در بیابان دلش آواز سر می داد :
مرگ بر این برهوت ... مرگ بر این برهوت
...







11/02/2009 12:45:00 AM

می دونم می خوام بنویسم ! می دونم پشت این پنهان کاری کشنده ای که نیمی از وجودم انتخاب کرده و نیمه ی دیگه ازش فراریه یه دنیای آشوب زده است.
کشوری شدم که دو تا پادشاه داره!
یک پادشاه که می خواد سکون و آرامش رو بر وجودم حاکم کنه ، می خواد منو رها کنه از هر چی که باعث تشویشمه و این کار رو به هر قیمتی می خواد انجام بده ! می خواد اطرافیانش رو برنجونه ، می خواد قسمتهایی از گذشته رو پاک کنه ! می خواد به سرزمینهای مجاور حمله کنه ، ...

یک پادشاه هم می خواد همه چیز همینطور که هست بمونه ! با کمترین تغییر ممکن ... می خواد همینطور چنگ بندازه به گذشته و حال!
می خواد آینده رو یه جایی از مملکتش مخفی کنه که دست کسی بهش نرسه ...

من چی می خوام ؟ من هر دو رو می خوام ! می خوام گذشته ام رو حفظ کنم ! می خوام با خودم کنار بیام ! می خوام به آرامش برسم ! می خوام آزاد باشم ! من آینده ام رو می خوام ...حالم رو می خوام ... حتی گاهی،فقط گاهی ، تویی که می تونی باشی رو می خوام!! ....

اما تا کی می تونم دو نیمه بمونم ؟ خیلی زود یه پادشاه نیمه ی دیگه رو هم تصرف می کنه ! و من می دونم قراره کدومشون این کار رو بکنه ... و همین منو می ترسونه ! همین باعث می شه بخوام بنویسم .... همین باعث می شه بخوام خدا به تصوراتی که ازش داشتم برگرده و منو نجات بده ...

شاید اشتباه می کنم ! ولی الآن حرفی و حسی جز این ندارم.
و اینجا هم مال پنهانی ترین و لحظه ای ترین افکارمه ...


10/31/2009 10:43:00 PM

مثل یه بچه که تازه داره یه چیزایی رو یاد می گیره ! مثل کسی که قسمتی از معنای زندگی رو خواب دیده ، مثل کسی که بدون تو هم می تونه زندگی کنه ، مثل کسی که خودشه، مثل "من" ...


غروب را لمس کن ،
آسمان که سرخ مزه شد ،
چهره ها را،
ثانیه ها را،
خدا را،
با خورشید به خط افق بفرست ؛
و فردا صبح
.باز هم لبخند بزن



پ.ن : پاییزه یا زمستون ؟

باز هم ابری نیست ،
از دل صحرا چه داند آسمان؟
تشنگی چیست ؟ عطشی نیست !..

یا چه داند سوز و سرمای زمستان ،
از تن رنجور و سرد آن درخت بی پناه؟
به گمانش همه کاجند اینجا ...

یا مگر از سر قصد ،
صدفی از عمق دریا رانده شد ،
و به ساحل پیوست ؟

موجها مرثیه ی مرگ صدف می خوانند !..

یا چرا این انتظار ، هست و هست ...؟
تو چه دانی...؟
تو چه دانی که نبودت ،

‍می زند در ذوق هر لحظه ی من ... !
.
.
.
.
.
پ . ن : اگه بشه اینو شعر نو حساب کرد ، یاد گذشته ها به خیر! :دی








10/10/2009 10:21:00 PM

دمن اعتراض دارم ؛
به برگهای نیمه سبزِ دیر ریز ،
به سرمای گم شده و سر به هوا ،
به غرور خورشید و نگاههای تندش ،
به ابرهایی که مهمان جای دیگری هستند ،
به تابستانی که نقاب پاییز زده ،


از طرف لباسهای گرم کمد نشین ،
از طرف فنجانهای پر از قهوه ،
از طرف خاطرات زیر باران ،
از طرف شعرهای شکفته در پاییز ،
از طرف دلتنگی های چترم ،
از طرف بوی خاک خیس ،
از طرف تو ،
از طرف خودم ،

من به تاخیر پاییز اعتراض دارم ....

10/04/2009 05:56:00 PM

هر جایی که هستی وایسا ،
چشمات رو ببند ،
فرض کن شب شده ،
سعی کن خیال کنی منم کنارت وایسادم ،
حالا تصور کن روی مرتفعترین نقطه ی یه کوه وایسادیم اما هوا اونقدرا هم که باید سرد نیست
بعد تصور کن آسمون اونقدر ستاره داره که دیگه جایی واسه تاریکی شب نمونده
اون گوشه سمت چپ رو می بینی ؟ ماه کامله کامله ...
تازه اگه برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی می بینی که کتری آب جوش روی آتیشیه که به زحمت روشن کردیم
صدای قل قل آب رو می شنوی ؟
چایی می خوری ؟ :دی
هممم...
یه نسیم خنک ، بوی گل شب بو میاد ، توام حس می کنی ؟
سکوت لذت بخشیه نه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چشماتو باز نکنیا !!
می خوام بیشتر اینجا بمونیم