12/04/2009 09:16:00 AM

خوندنش یه دنیا آرامش بهم داد .. :)

فقط می تونم بگم ... نه حتی نمی تونم "بگم" !! خیلی عجیبه ... ینی عجیبتر از این حس هست ؟


فقط می دونم ،
زمان حال رو باید پرستید ! اصلا مگه زمان دیگه ای وجود داره؟
نه..
مهم الآنه ... مهم این حسه ... مهم این آرامشه !

همین کافیه.

ممنون :)


یکی از کارایی که خیلی ازش لذت می برم اینه که وقتی بارون میاد پنجره اتاقم رو باز کنم و برم کنارش وایسم ، در حالی که دارم به آهنگایی که از همه بیشتر دوسشون دارم گوش می دم ،کمی به بیرون پنجره خم شم و شهر رو که داره دوش آب سرد می گیره چند دقیقه ای نگاه کنم ، اگه رعد و برقهای شدیدی هم در کار باشن که چه بهتر ... تا حالا نشده بارونی شروع شه و من توی اتاقم باشم و این کار رو نکنم!

پ.ن : تصمیم خیلی مهمی گرفتم که دارم روی جزئیاتش فکر می کنم .. ولی همین که جرات کردم آینده ام رو برای اولین بار طور دیگه ای ببینم خیلی هیجان انگیزه. :دی

11/10/2009 06:06:00 PM

نمی دونم از چه زمانی اینطور شد ، که جز برای نوشتن از ناراحتیها و نگرانی ها و تلخیهای زندگیم دست به قلم نشدم. حتمن باید یک غم اونقدر روی قلبم سنگینی بکنه تا بخوام بنویسم.بخوام بریزمش یه جایی تا بتونم بخونمش ، بارها و بارها ، تا بتونم از بالا به غمهام نگاه کنم ، تا بتونم بفهممشون ، بتونم ببینم اونقدرا هم پیچیده نیستن که ذهنم داره بهم تلقین می کنه ...
یا بهتر بگم ، یادم نمیاد از کی فهمیدم که اینطور می تونم به آرامش برسم ، نمی دونم از کی نوشتن این مدلی رو کشف کردم... تا جایی که دیگه تقریبن نوشتن از شادیها و خوشیهام با همون عمق و جزییاتی که ناراحتیهام رو می نویسم برام ممکن نشد. نمی دونم چرا اینطور شدم ؟ چرا نمی تونم از نیمه پرلیوان روزهام بنویسم ؟ چرا نمی تونم از دوست داشتنهام بنویسم ؟ چرا حس می کنم شاخ و برگ دادن به خوشیهای زندگیم و ثبتشون لازم نیست یا..چرا...چرا "نیاز" ندارم که ازشون بنویسم.
.دلم می خواد این نیاز رو داشته باشم.می خوام زندگیم رو طوری ببینم که حس کنم گاهی باید خوشی ها و شادیهام رو از ذهنم بریزم بیرون تا به آرامشی از جنس دیگه ای برسم...شاید آرامشی از جنس شکرگزاری... قدرشناسی...
چه طور می تونم این "نیمه پر" دنیام و وجودم را حس کنم؟
چه طور می تونم حسش کنم قبل از اینکه زندگی تصمیم بگیره با گرفتن چیزهایی که دوستشون دارم من رو متوجه مهم بودن و پر رنگ بودنشون بکنه؟ قبل از اینکه شادیها و خوشبختیهای الآنم رو ازم بگیره و جای خالیشون رو غمهایی پر کنه که می تونن به نوشته هام راه پیدا کنن؟؟ نمی خوام زمانی خوشبختیهای لحظه ایم رو لمس کنم که دیگه نیستن ... حسرت نمی خوام.ا

می خوام یه بخشی بذارم تو وبلاگ ، که بعد از سفارشات میشه دومین بخش موضوعی :دی اسمش هم می ذارم : خیلی ممنون :دی