قالیچه بینوا :دی

11/20/2009 04:23:00 PM Edit This 0 Comments »
رو تختم نشستم ، کتاب جولومه ولی زل زدم به قالیچه کف اتاق. همون که اصلن ازش خوشم نمیاد. ولی حالا که ناخواسته بهش دقیق شدم ، گرچه توی یه فکر دیگه ام ، ولی این به ذهنم میاد که چقدر طرح به هم ریخته ای داره... مثلن ینی چی که همه جاش طرحای طبیعی مثه فرشای دیگه داره بعد این پاییناش شکلای عجیب غریبی داره که توی طبیعت یا هیچ فرش دیگه ای پیدا نمیشه! یا چرا یه خط آبی کمرنگ وسط جایی که نباید باشه هست.یا چرا داخل بعضی گلاش جای زرد ، قرمزه ... برام جالبه بدونم که این طراحش هدفی داشته؟ یا همینطوری قلم رو برداشته و کشیده و بعدم رنگ کرده؟
از وقتی به طرحش دقیق شدم احساس خوبی نسبت بهش دارم ! شاید یه جورایی شبیهیم! :دی

اینا عوارض درسه ها

دیگه اینقدم دیوونه نیستم :)) :دی

تو نمی دانی..

11/17/2009 09:10:00 PM Posted In Edit This 0 Comments »
رهگذر از جاده ها دلگیر بود ،
بارها گم شده بود.
از آبها بیزار،
بارها غرق شده بود.

راه آسمان چه شد؟ پرواز چه؟

یکبار در پناه خورشید،
آرزوی پرواز را،
در گوش قاصدک سرود ..
قاصدک ، آرزویش را ربود.

رهگذر خسته از این حس تلخ بی سرانجام غریب
خسته از یکجانشینی و سکوت..
در بیابان دلش آواز سر می داد :
مرگ بر این برهوت ... مرگ بر این برهوت
...